New Post Comig Soon...
پست مدرنیست.بلاگفا.کام، یک ساله شد...
پست مدرنیست . بلاگفا . کام
یک ساله شد...

در این پست قصد داریم تا از همه ی شما عزیزانی که در این یک سال با ما همراه بودید و با مشاهده ی وبلاگ، درج نظرات، و حتی همراهی ما در سایت های اجتماعی مثل فیس بوک، نت لاگ و تویتر، تشکر به عمل آوریم. وقتی به آمار بازدید های وبلاگ می نگریم احساس غرور و شعف می کنیم. و خیلی خوشحال هستیم که توانسته ایم توجه شما عزیزان را تا این حد به مطالب هنری جلب کنیم. و به عنوان یکی از پر بیننده ترین وبلاگ های هنری کشور در حضور شما عزیزان باشیم. پست مدرنیست. بلاگفا تا آنجایی که در توانش بود تلاش کرد تا آن دسته از فیلم ها، موزیک ها، کتاب ها، نقاشی ها و حتی سبک های هنریی را که در جامعه عمومیت چندانی ندارد و به نوعی خاص و البته مدرن هستند را به شما معرفی کند. و با آشنایی و معرفی شما به یک سری از هنر هایی که حتی دوستان جوان خودمان در همین مرز و بوم با دستان توانایشان خلق کرده اند، بین شما و هنر فاصله ی کمی بیاندازد. و با نظر خواهی از شما به کسانی که در این عرصه گام گذاشته اند کمک شایانی بکند. از این که گاهی در نظر خواهی برخی از پست ها بین شما دوستان محفل گرمی به وجود آمده و بحث بالا گرفته است بسیار خرسندیم. و امیدوارم پوزش ما برای غلط های املایی و نگارشی موجود در متن ها و البته گاهی دیر جواب دادن ایمیل های شما، عزیزان را پذیرا باشید. امیدواریم در سال دوم حضورمان در بین این تار های جهانی بتوانیم به شما خیلی بهتر از قبل سرویس دهی کنیم و اشکالات موجود در سال ابتدایی را برطرف کنیم. منتظر نظرات گرم شما دوستان همیشگیمان هستیم، زیرا نظرات شما امید بقای وبلاگ است.
مدیر وبلاگ
دجال یا ضد مسیح
تفاوت را احساس کنید

بعضی ها تفاوت را دوست دارند. و همیشه به دنبال چیز های متفاوت در زندگی خود هستند. اهمیتی ندارد که این تفاوت حس خوبی به آنها بدهد یا نه، تنها تفاوت بودنش کلافی است. چیز های متفاوت گاهی هنجار شکن هستند و برای نشان دادن تفاوت خود از یک سری قواعد خارج از عرف استفاده می کنند. فیلم دجال از آن دسته فیلم هایی است که ساخته شده برای دوست داران تفاوت. گرچه در راستای همین تفاوت ها پیام اصلی خود را به مخاطب با شعور سینما می رساند. همه چیز از همان ابتدا عجیب غریب جلو می رود. لارس فون تریه کارگردان فیلم این فیلم را تقدیم کرده به آنره تارکوفسکی! و در دوران ساخت فیلم از افسردگی شدیدی رنج می برده. حتی کستینگ فیلم با دردسر هایی آغاز می شود. نقش مرد فیلم را ویلیم دفو که قبلا در فیلم مندرلی که با همین کارگردان ساخته شده بود بازی کرده و جالب اینجاست که همسر فون تریه به دافو پیشنهاد می کند که بخاطر شهرتش از بازی در این فیلم پرهیز کند! اما دافو که از فیلم نامه بشدت خوشش آمده بوده است بازی در این فیلم را یک فرصت برای بروز احساسات درونی خودش میداند و منصرف نمی شود. بازیگر زن فیلم ابتدا اوا گرین انتخاب می شود، اما مدیر برنامه های او هم به او پیشنهاد می دهد که دعوت را رد کند و پس از دو ماه کلنجار رفتن در انتها گرین تسلیم می شود و از بازی در فیلم منصرف می شود. شارلوت کینز بورگ وقتی متوجه انصراف گرین می شود به سرعت از فون تریه درخواست می کند که نقش را به او بدهد. و تا حدی فیلم نامه روی او تاثییر گذاشته بوده است که اعلام می کند اگر بازی در این فیم را از دست بدهد خودکشی می کند!!!


فیلم دجال شامل دو بخش مقدمه و موخره است و چهار فصل میانی دارد. فیلم استارت جالبی دارد، چند دقیقه ی ابتدایی فیلم تصویر سیاه سفید است و موسیقی جرج فردریک هندل به زیبایی روی اسلوموشن بودن آن نشسته است. زن و شوهر مشغول معاشقه با یکدیگر هستند که کودک سه ساله ی آنها از تخت خود پایین آمده و صحنه را می بیند، سپس صندلی را کنار پنجره می کشد از آن بالا می رود و خود را از پنجره به پایین به روی برف ها پرتاب میکند. بعد از کات شدن این سکانس تصویر رنگی می شود و دوربین از داخل درشکه ای که جسد کودک را حمل می کند تصویر همراهان تشییع جنازه را نشان میدهد. زن و شوهر که خود را مقصر این موضوع می دانند هر دو در حالت روحی بدی فرو می روند، تا حدی که زن از شدت افسردگی در بیمارستان بستری میشود. مرد با دیدن این که هیچ قرص و دارویی به همسرش کمک نمی کند تصمیم می گیرد خودش او را مداوا کند و تی تحقیقاتی پی می برد که زنش از کلبه ای در جنگل ترس دارد. این کلبه همان کلبه ای است که زن و پسر مرحوش نیک در تابستان سال پیش برای تکمیل پایان نامه ی دانشگاه زن، در آن حضور داشته اند. مرد زن را به همان کلبه می برد تا با از بین بردن ترسش او را مداوا کند. و در اواسط فیلم با پیدا کردن مدارکی متوجه این می شود که زن در طی تحقیقات خود به این نتیجه رسیده بوده که تمامی زن ها شیطان هستند. همچنین او کفشهای نیک را همیشه تا به تا به پای او می کرده است و به وسیله ی کاربد شکافی نیک، مرد پی می برد که استخوا نهای پای نیک به همین دلیل تغییر شکل داده اند. وقتی زن متوجه پی بردن مرد به این قضایا می شود به او حمله میکند و او را به بتن سنگینی زنجیر می کند... زن در انتها اعتراف می کند که از اتفاقی که برای فرزندشان در حال رخ دادن بوده است اطلاع داشته اما کاری برای نجات آن انجام نداده است. و در صحنه ی پایانی فیلم مرد زن را میکشد و جسد او را به آتش می کشد. و در انتها وقتی در حال خروج از جنگل است در حالی که روی یک تپه ایستاده است چندین زن با صورت هایی محف شده و با لباس سفید از کنار او می گذردند!!! که این صحنه هم همانند پلان ابتدایی فیلم سیاه سفید است. اسم فیلم اولین چیزی است که قبل از ساختن فیلم به ذهن کارگردان می رسد و شاید دلیل بی ربط بودنش با فیلم همین باشد. دجال را نمی توان در ژانر خاصی از فیلم های سینمایی قرار داد و شاید تنها کافی باشد که از آن به انوان یک فیلم متفاوت یاد کنیم.

اردوگاهی درکشور جمهوری چک و آلمان برای فیلم برداری دجال انتخاب می شود. فیلم برداری در جنگل با دوربین دیجیتال صورت گرفته و حیواناتی که در طول فیلم مشاده می کنیم همه حیوانات دست آموز هستند. وسایل شکنجه در فیلم به وسیله ی موسسه یسوداایپاس ساخته شده است. فیلم خشونت بالایی دارد و در بعضی از پلان ها چندش آور است. مثلا در صحنه ای که زن با یک تخت سنگ بزرگ به آلت مرد می کوبد و یا صحنه ای که زن با قیچی آلت تناسلی خود را جدا میکند، ملاحظه کنید که حتی صحنه های خشن فیلم هم خاص هستند. دجال وقتی برای اولین بار در جشنواری کن 2009 روی پرده رفت، نیمی از مخاطبان سالن های سینما را ترک کردند و وقتی فون تریه برای مصاحبه ی خبریش حاضر شد. عده ی زیادی برایش هوو کشیدند. او که از کوره در رفته بود خود را بهترین فیلم ساز جهان معرفی کرد و گفت که هنگام ساختن فیلم فقط به علایق خودش عمل می کند و به تنها چیزی که توجه نمی کند تماشاگران است. البته او بعد صحبت های خود را پس گرفت. به هر حال متفاوت بودن در کار این انتقاد های سنگین را هم به دنبال دارد. علی رغم حرف و حدیث های بسیار این فیلم جایزه ی نقش اول زن را به خود اختصاص داد و به خاطر صحنه های بکر و داستان غریبی که دارد نظر خیلی از منتقدان را نیز به خود جلب کرد. این فیلم را به همه ی کسانی که از متفاوت ها لذت می برند پیشنهاد میکنیم.
خارج از چهار چوب؟!!!

عصر یکی از روزهای خرداد ماه بود که به لطف چند تا از دوستان خوبم قرار بازدید از یک گالری نقاشی رو گذاشتیم. بهانه ی این قرار، بازدید از یکی از آثار خانم پریسا قانعی که از اقوام یکی از دوستان هستش بود. گالری نقش که در محله ی بیشه ی حبیب اصفهان قرار دارد. یکی دیگر از گالری های زیبایی شهر اصفهان است. یک درب کوچک ورودی، یک حیاط با دیوار های کاهگلی باغچه و درخت. و در نهایت ساختمان کوچکی که با یک پله به حیاط وصل می شد، فضای بیرونی را تشکیل داده بود. نکته ی خاص و جالب این گالری این بود که نمایش آثار مربوط به یک نقاش نبود و حدود 20 نقاش فقط اجازه ی قرار دادن یک اثر از خود را داشتند (البته در آن زمان خاص). و همین محدودیت انتخاب باعث شده بود تا هر کس به نوعی بهترین کار خود را گلچین کرده و برای نمایش آماده کند.
یکی از تابلو هایی که نظر من رو خیلی بیشتر از بقیه به خودش جلب کرد تابلوی رنگ و روغنی بود به اسم خارج از چهار چوب یک اثر بی نظیر که علاوه بر نقاشی ظریف و با دقتش یک ایده جالب داشت که همان خارج از چهار چوب بودنش بود. این اثر مطعلق بود به خانم گلچهره میر مقتدایی، که متعصفانه اون روز حضور نداشتند و نتونستیم مصاحبه ای با ایشون داشته باشیم. ایده ای که در این تابلو به کار برده شده در نوع خودش جالب توجه است. مدرنیته در لباس دختری که در تصویر است به وضوح قابل مشاهده است. و تکنیک خاص نقاشی جذابیت آن را دو چندان کرده است. به طوری که بین آن همه تابلو در گالری این اثر حتی از فاصله ی دور جلب توجه می کرد. در انتها Postmodernist.Blogfa.Com به همه ی دوستان علاقه مند به نقاشی و هنر بازدید از این گالری را پیشنهاد میکند.
طهران تهران
اولين فيلم دو اپيزودي در ايران، يکي از يکي بد تر!!!
در دوران قديم يک شب يک نويسنده موضوعي به خاطرش مي رسيد. که آن را به رشته ي تحرير در مي آورد. و بعد با نگاهي اجمالي به آن اثر و با مشورت با چند نفر نتيجه ميگرفت که اگر اين متن فيلم شود بهتر از کتاب خواهد بود و در ضمن هيجان و پتانسيل فيلم شدن آن متن را بالا مي دانست. حال اين نويسنده اگر خود قدرت فيلم نامه نويسي داشت، متن خود را تبديل به يک فيلم نامه مي کرد. و اگر نداشت آن را در اختيار يک فيلم نامه نويس قرار مي داد. اين فيلم نامه نياز به يک کارگردان داشت تا به متن هاي نويسنده جان دهد. چند کارگردان انتخاب مي شدند. و کارگردانان با خواندن فيلم نامه و در بر گرفتن محتواي آن سر دست مي شکاندند تا فيلم نامه به آن ها برسد و روي آن کار کنند. بعد از همه ي اين ها کارگردان منتخب مي بايست با کمک تهيه کننده که او نيز حساب شده و از قبل تعيين شده بود براي فيلم يک کستينگ يا انتخاب بازيگر فراهم ميکردند يا يک نفر را انحصارا براي اين کار انتخاب مي کردند. بازيگران منتخب تست مي دادند، و هر کدام از جان مايه مي گذاشتند تا در امتحان خود قبول شوند و فيلم را بازي کنند. و حتي ما داريم بازيگراني را که بر سر همين موضوع وقتي با شکست مواجه شدند، از علاقه ي شديدي که به فيلم داشتند و اما ناکام شده بودند. خودکشي کرده اند!!! در انتها فيلم با مشقت فراوان ساخته مي شد. در حين فيلم برداري ممکن بود کارگردان از بازي بازيگر خود ناراضي باشد و حتي چندين بار بازيگر عوض کند و هزاران مشکل و سخت گيري ديگر در راه بود تا فيلم هاي بزرگي در تاريخ جهان ثبت شوند. گرچه، اين کار ها ملزمه ي يک فيلم معمولي را هم در بر مي گيرد... اين مقدمه براي اين بود که بگوييم مثل اينکه اخيرا در کشور ما موضوع بر عکس شده است. يعني تعدادي انسان ِ متشخص از قبيل آقايان و خانم هاي نويسنده و کارگردان و بازيگر و... به دور يکديگر جمع مي شوند و تصميمي مي گيرند که: چه خوب است فيلمي بسازيم!!! آنها به دنبال جذاب ترين و چالش انگيز ترين موضوع هاي روز مي گردند. آن چيزي را کند و کاو مي کنند که به قول معروف در بورس باشد. و صندلي هاي سينما را پر کند، حالا کمي هم چاشني محتوايي و هنري اضافه مي کنند، شايد شانس در خانه را زد و جايزه هم گرفتند. اين فيلم ها علي رغم ضعف و تهي بودن دروني، چند مشکل فراهم ميکند. 1. مدت زمان فيلم کم مي شود و هر چه بازيگران و کارگردان مطلب را کش و قوس مي دهند باز ممکن است فقط 45 دقيقه براي نمايش داشته باشند که در ضمن مقدار زيادي از آن هم در فيلتر ارشاد اسلامي حذف مي شود. و 2. اينکه مخاطب اين فيلم ها يک دسته اي مي شود، يعني اگر فيلم معذل در مورد جوانان باشد. جوانان را به سينما مي شکاند و بر عکس. يکي از فيلم هايي که به قول خودش اين مشکل را حل کرده فيلم "طهران تهران" است. "طهران تهران" در واقع دو فيلم کوتاه است که در يک پرده ي سينما پخش مي شود. و براي اولين بار است که ما در سينما در حال ديدن فيلم، مي بينيم که تصوير سياه مي شود و نوشته اي بر آن نقش مي بنديد که: پايان قسمت اول. و دوباره تصوير واضح مي شود و ما يک فيلم بي ربط و کاملا مجزاي ديگر را مي بينيم. و تا انتها دليل اين دوگانگي براي ما مشخص نمي شود. که البته شايد بنده متوجه نشدم و فقط خود نويسنده و گارگردان در جريان هستند!!!.در قسمت اول ما داستاني را دنبال مي کنيم که قشر مسن تر جامعه ي ما آن را شايد بيشتر دوست داشته باشد و براي جوانان زياد جذاب نيست، پس جوانان عزيز بايد تنقلات خود را در اپيزد اول ميل فرمايند. پيامک بفرستند و به قولي سر خود را جوري در آن تاريکي سالن گرم کنند تا قسمت دوم شروع شود. قسمت اول داستاني را نقل ميکند از خانواده اي که سقف خانه شان فرو مي ريزد، آنها به تهران گردي مي روند و بر اثر دير رسيدن به وسايل اياب و ذهاب سوار اتوبوس هايي مي شوند که تهران گردي را به صورتي حرفه اي تر و البته هزينه بر تر انجام ميدهد. در اين قسمت همانند يک برنامه ي مستند ما با جاي جاي تهران آشنا مي شويم. در اين پلان ها سعي شده از تکنيک فيلم برداري دوربين روي دست استفاده شود. تا کار را طبيعي تر جلوه دهند. ولي متاسفانه آنقدر صحنه ها کات مي شود که در اين مورد فيلم اصلا موفق نبوده است. صحنه ي از اين طرف به آن طرف رفتن بازيگر با يک دوربين گرفته شده به طوري که اين طرف گرفته شده است. کات شده است و سپس آن طرف گرفته شده است. و فيلم بردار محترم فيلم زحمت يک چرخش ساده را به خود نداده است که شايد دليل خودش را داشته باشد. منظورم همان دليل هنري است که کارگردان و نويسنده فقط خودشان مي دانند.!!!

در قسمت اول فيلم کلا هيچ اتفاقي نمي افتد وشايد جذاب ترين صحنه، صحنه اي باشد که دو کودک در عمارت گم مي شوند. و حدود پنج دقيقه اين دو کودک در يک تصوير بسته مي دوند تا در انتها به آغوشه باز خانواده که دو متر آن طرف تر در حياط ايستاده اند برمي گردند. و احساسي ترين صحنه صحنه اي است که در محل پانسيون سالمندان پير زني که ساعت ها به پنجره خيره شده بود دختر خود را از پنجره مي بيند. ( که انصافا اين صحنه خوب كار شده و تحريک کننده است، البته يک تحريک احساسي لحظه اي) فيلم با معرفي آثار مدرن و باستاني تهران از برج ميلاد تا شمس العماره زمان سپري مي کند. امري که براي غير تهراني ها شايد جالب باشد، البته به عنوان يک فيلم مستند آن هم نه در سينما با هزينه ي دويست هزار ريال بليط. در انتهاي قسمت اول خانواده هايي که در اين طور با هم همراه بودند به خانه ي خانواده اي که سقف خانه شان خراب شده بود مي روند. و همه با هم آن جا را مرمت مي کنند. اين کل قسمت اول فيلم بود. باور کنيد... . شايد سخت باشد که تشخيص دهيم "داريوش مهرجويي" اين فيلم همان مترجم کتاب جهان هولوگرافيک است!!!

در قسمت دوم که تينيجري تر و به اصطلاح جذاب تر است. همان موضوع کليشه اي اين چند سال اخير بيان مي شود. چند نفر جوان مي خواهند کاري را انجام دهند که با معيار هاي قانوني داخل کشور بدون هيچ دليلي مقايرت ندارد. (حالا اين کار مي تواند يک گروه موسيقي باشد که اين روز ها بحث داغ فيلم سازان ايراني است) و اينها تلاش مي کنند. روبروي خانواده ي خود مي ايستند. گريه ميکنند جان ميدهند و در نهايت باز هيچ اتفاقي نمي افتد. بجز اينکه در همان سکانس آخر که در تريلر هاي تلويزيوني پخش شد و شايد همه به خاطر همان قسمت به سينما آمدند. گروه بالاي يک تپه ايستاده اند و آهنگي را مي خوانند و مي نوازنند که همه ي تماشاگران را مجبور به گفتن اين حرف کنند: خداي من، چطور به اين فيلم مجوز داده اند. شايد همه ي خوشي ما بر سر همان پلان آخر باشد که با خود مي گوييم حداقل يک موسيقي خوب گوش کرده ايم. ولي متاسفانه "برزو ارجمند" (که فکر نمي کنم صداي خودش باشد) شروع به خواندن مي کند. آن هم چه سبکي هيپ هاپ وسط يک آهنگ راک تمام عيار با پنجه هاي طلايي "رضا يزداني". يعني در کل فيلم گروه به دنبال مجوز بود براي اجرا... وحالا وسط يکي از اجرا هاي زير زميني (يا، رو کوهي) خود شروع مي کند به خواندن سبکي که از بيخ و بن ارزش موسيقيايي ندارد. و همان الحق که مجوز ندهند. آرزو داشتيم در انتهاي اين فيلم هاي کليشه اي لااقل به يک نتيجه برسيم. بله ما اين مشکل را داريم بر همگان هم آشکار شده است. حال راه حل را نشان دهيد، نتيجه گيري کنيد. به تصوير کشيدن صورت مسئله آن هم بار ها و بار ها چه ارزشي دارد؟؟؟ فيلم برداري در اپيزود دوم بهتر است. ولي متاسفانه دريغ از يک ذره تدوين کامپيوتري. در اپيزود دوم فلش بک هايي به قبل زده مي شود وبه طوري که هر کاراکتر داستان خود را از يک زمان خاص شروع ميکند. ولي اگر بيننده باهوش نباشد اصلا متوجه اين فلاش بک ها که بي محابا و ناگهاني زده مي شود نمي شود. فيلم مي توانست با يک پيرويوس ۸ ايکس با تصويري خش دار يا سياه سفيد و يا با هر تدوين کامپيوتري ديگر اين فلاش بک را نشان مي داد. تا هم مخاطب متوجه داستان شود و هم جذابيت فيلم بالا رود. ولي بدون هيچ مقدمه اي صحنه به صحنه ي ديگر مي رود و بيننده بايد تشخيص بدهد که صحنه ي دوم در زماني ديگر اتفاق افتاده است. مثلا در صحنه اي که تصادف مي شود. در چند پلان قبل مي بينيم که "برزو ارجمند" که در حال صحبت با "رضا يزداني" است ناگهان يک صداي تصادف مي شنود و پايين مي رود. و در چند سکانس بعد درامر گروه تصادف مي کند و اين صدا همان صدايي است که "برزو ارجمند" شنيده بود، و حالا ما او را هم در صحنه مي بينيم. اين ايده ي نسبتا جالبي است. ولي بيننده خيلي سخت متوجه اين قضيه مي شود. و از خود مي پرسد. يک دفعه او (برزو ارجمند) از کجا آمد؟؟؟ شايد بهتر بود بجاي آن سكانسي كه دو كودك در عمارت گم شدند و چند دقيقه ي فيلم را به خود اختصاص دادند از يك تدوين كامپيوتري براي فلش بك ها در قسمت دوم استفاده مي شد.

"داريوش مهرجويي" و "مهدي کرم پور" به ترتيب کارگردان هاي اپيزود اول و دوم فيلم هستند. جالب است که براي جايزه نگرفتن فيلمشان در جشنواره ي فجر دليل هاي جالبي هم آورده اند. مثلا اين دو بزرگ وار عرض کرده اند که: به دليل اين که فيلم ما اپيزوديك بود و سابقه ي اين سبک فيلم سازي در ايران کم است داوران سر در گم شده اند و در نهايت جايزه به "طهران تهران" تعلق نگرفته است.سينماي ايران به چه سمتي مي رود خدا مي داند. با اين همه موضوع هاي بکر و استعداد هاي خوب دروني کشور عزيزمان خيلي حيف است که يک کارگر ساده دويست هزار ريال خود را براي تفريحي مهيج براي خود و خانواده اش خرج فيلمي کند که در انتها هيچ مفهومي از آن برداشت نکند. و حتي قشر بالاي جامعه ي ما و جوانان ما به تماشاي يک علامت سوال تکراري و بدون جواب بنشينند. کارگردان هاي عزيز ما با ساخت چنين فيلم هايي بايد ظرفيت انتقاد را حداقل داشته باشند. خبر گزاري "ايرنا" خبر داد از جدالي که بين يکي از خبرنگاران و "مهدي کرم پور" به راه افتاده بود. و قضيه از آنجايي شروع مي شود که خبر نگاري از کرم پور سوالي مي کند و کرم پور در جواب مي گوييد: شما کارشناس سينما هستيد؟ و در اين هنگام خبرنگار جواب ميدهد که بله، کارشناسي سينماي خود را از درب منزل شما گرفتهام. و کرم پور به شدت اعتراض ميکند که خبرنگار بي ادبي کرده است. که در همين حين خبرنگاران ديگري هم به دفاع از خبرنگار اول بر مي خيزند. و به درگيري شديد لفظي با کرم پور مي پردازند.جالب است سينما ي ما خود پر از نقض هاي فني و... است و با اين حال مي خواهد دست موسيقيمان را هم بگيرد. به اميد روزي که پرده هاي سينما آثاري ماندگار و با ارزش پخش کند.
ایمان ملکی
شلوار جین در پس زمینه ای نوستالوژیک

اولین اثری که از ایمان ملکی به چشم من خورد درست چند سال پیش بود. در حالی که از مقابل مغازه ای که تابلو فرش میفروخت رد شدم. تابلویی نظرم را جلب کرد
. مقابل آن ایستادم در این تابلو یک چیزی سر جای خودش نبود و شاید هم دقیقا سر جای خودش بود!!! تابلو عکس دو دختر را نشان میداد که در یک فضای باز مثل بام یک خانه، کتابی را باز کرده بودند. که گویی حافظ بود. بلخره متوجه نکته ی جالب عکس شدم. همه چیز در عکس نمایی نوستالوژیک داشت. یک فضای دیرینه که ما را بیاد دهه ی 60 میاندازد. ولی این تصور با دیدن ساختمانها ی سر به فلک کشیده در پس زمینه و شلوار جینی که جامه ی یکی از دختران را تشکیل می داد مثل پتک در سر ما میخورد و به ما گوش زد میکرد که این اثر جدید است و در همین دنیای مدرن امروزی به تصویر کشیده شده . داخل مغازه شدم تا اطلاعاتی در مورد این عکس کسب کنم.خانم منشی که مشغول مکالمه با تلفن بود بی مقدمه گفت قیمتش سه تومانه. آقا سه ملیون. و به ادامه ی مکالمه اش پرداخت. پرسیدم اثر ِ کیه؟ گفت بافت فرش یا نقاشی اصلیش. گفتم خود طرح. با کلافگی تلفن را قطع کرد و گفت باید بپرسم چند لحظه اجازه بدید. و از آنجا بود که من برای اولین بار با نام ایمان ملکی و اثرش با نام فال حافظ آشنا شدم. اثاری که به نظر من یکی از جالب ترین نکات در آن همین تلمیق فضای نوستالوژیک و مدرن است. فضای نوستالوژیک بیشتر در آثار ملکی از نمایه های معماری ساختمان ها و فضا ی نقاشی است. مثل دیوار های فرو ریخته و کاهگلی یا پنجره های قدیمی. و یا پرستیژ و فیگور خاص شخصیت های نقاشی مثل نشستن روی زمین و... اما در این بین ما ناگهان میبینیم که شخصی که در تصویر است یک لباس کاملا مدرن به تن کرده مثل شلوار جین و یا ...ایمان ملکی دربیستم اسفندماه 1354در تهران دیده به جهان گشود. او استاد به تصویر کشیدن نقاشی هایی است که در نگاه اول با عکس اشتباه گرفته می شوند. نقاشی هایی که هنرمندانه پرستیژ احساس و حتی انعکاس نور در شیشه ی یک پنجره را به تصویر می کشند. در ادامه ی مطلب بخوانید بیوگرافی ایمان ملکی را از زبان سایت رسمی خودش.